محمد يوسف واله قزوينى اصفهانى

61

خلد برين ( فارسى )

مشورت گزيد و بعد از قيل و قال بسيار ، آرا بر آن قرار گرفت كه لآلى گرانبهاى درج سلطنت را از صدف زندان قلعهء اصطخر برآورده رايت اقتدار سلطانعلى پادشاه را به تربيت از گنبد دوار بگذرانند و خدمتش را با لشكر گران به دفع فتنهء بايسنغر ميرزا و طلب خون جد و پدر به جانب شروان روان گردانند چه در اين صورت اگر آن حضرت غالب و اگر مغلوب گردد مطلوب رستم ميرزا به حصول پيوندد . بناء على هذا رضاجوئى خاطر عمهء محترمهء خود و قرابت قريبه و رعايت صلهء رحم را وسيله ساخته به احضار شاهزادگان والانژاد فرمان داد و از نقود و اجناس و اسباب بزرگى و برترى آنچه در خور آن لآلى درج و الا گوهرى دانست به استقبال ايشان فرستاد . و چون ذرارى سپهر تاجدارى به تبريز رسيدند رستم ميرزا ، سلطانعلى پادشاه را به انواع نوازش و احسان دلجوئى نموده در ازدياد مواد جلالت و شان آن حضرت اهتمام فرمود . و چون اين خبر به اطراف ديار و بلاد رسيد منتسبان دودمان ولايت و يكجهتان خاندان كرامت كه در زواياى گمنامى خزيده بودند روى ارادت به آستان سدره نشانش آوردند و در اندك زمانى لشكرى گران از صوفيان صفوت نشان و مريدان عقيدت بنيان در عتبهء سدره مرتبه‌اش به هم پيوست . و مقارن آن خبر توجه بايسنغر ميرزا با لشكر شروان به جانب آذربايجان متواتر گشت و رستم ميرزا ، سلطانعلى پادشاه را به مرافقت ايبه سلطان بايندرى و فوجى از سپاه تركمان به دفع فتنهء بايسنغريان روان نمود و چون به معبر آب كر رسيدند و سياهى سپاه مخالف را در آن طرف رود ديدند رحل اقامت انداختند و از هر دو جانب كنار آب را به توره وجر مضبوط ساخته رايت مخالفت و مدافعت يكديگر برافراختند . و چون چند گاه راه آمد و شد بر روى يكديگر بسته در برابر هم نشستند و صورت فتح و ظفر در نظر هيچيك از آن دو لشكر چهره ننمود از امتداد طول اقامت به ستوه آمده بايسنغر ميرزا به شروان بازگشت و سلطانعلى پادشاه به تبريز آمد .